علي اصغر شدن محمد طه در عاشورا و تاسوعا
سلام پسر عزيزم مي دونم كه خيلي با تأخير اومدم اين پست رو بذارم، آخه عشق من دو تا علت داره يكي اينكه چند وقتي هست كه سخت در گير مريضي شما هستيم گوشت عفونت كرده و مدتيه كه همش ميريم دكتر، دوم اينكه سر ماماني حسابي شلوغه تو اداره كه درگير كارا هستم خونه هم كه مييام دوست دارم بيشتر با شما و بابايي باشم .. حالا بگذريم بريم سراغ محرم و عاشورا و تاسوعايي كه گذشت:
محمدطهي عزيزم گل خوشبوي مامان؛ عاشورا و تاسوعا قرار بود بريم آمل ولي به اين خاطر كه شما مريض بودي و من هم چشمم رو عمل لازك كرده بودم نشد كه بريم البته بابا رضا رفت آمل و من و شما خونه بوديم و مامان زهره اينا اومدن پيش ما اينم بگم كه توي اين 10 روز نشد كه من و شما هم بريم هيأت چون شما ساعت 10 مي خوابي و منم به خاطر شما نرفتم و خونه بودم.
صبح روز تاسوعا يك كمي حالت بهتر شده بود و با شنيدن صداي دسته هاي سينه زني دوست داشتي كه بري بيرون خدا رو شكر هوا هم خوب بود خلاصه حاضر شدي آخه علي اصغر هم بودي و همراه من و مامان زهره رفتيم توي كوچه آخه تو همين كوچهي خودمون هم خيلي دسته ميياد و شما هم كه عاشق علم و دسته و سينه زني هستي.
جلوي مسجد امام حسن عسگري


دسته كه از جلوي پارك رد شد علي اصغر ما هم هوس پارك رفتن كرد

اينجا هم توي كوچه خودمونه كي ميخواستن خيمهها رو آتش بزنن
با تعجب به خيمهها نگاه ميكردي 
اينم علياصغر كوچولوي ما بين خيمهها
انقدر دنبال علم گريه كردي كه مامان زهره مجبور شد از آقاي كه علم رو ميكشيدن خواهش كنه كه شما رو بغل كنه تا به علم دست بزني و منم فرصت رو از دست ندادم و از شما عكس انداختتم



علي اصغر شدن محمد طه در عاشورا و تاسوعا 
